پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را
سلام سلام
خوبی؟
کاریکاتوه هم ناز بود
این جادوی بی اثر هم خیلی با اثر ما رو جادو کردم
من آپم گفتم خبرت کنم
ببینم میای یا نه؟
چقد دوست دارم این شعرو هزار بار بخونم
vaghean ba mani hast.mamnon.mishe az koliyatesh ham bezarid?
سلام
سپاس از گذاشتن این شعر در وبلاگتان .
به دنبال این شعر و سرچ آن در این وبلاگ یافتمش .
بیکران باشید
خواهش می کنم دوست عزیز
تنهاترین تنها منم
تنها در این تنهاییم
تنها تو تنهایم مذار
ای همدم تنهاییم